78-سفرنامه ی 1

سلام
سلام و صد سلام اول به شما دوستهای خوبم و بعد هم به یکی یدونه پسر خوشگل
و آرومم که الان عین خرس آلاسکا لالا کرده و تکون نمیخوره...
اول از همه از تک تکتون به خاطر اینکه مثل همیشه به یادم بودین تشکر میکنم باور کنید دلم برای مهربونیای همتون یه ذره شده بود
.... وقتی داشتم پیغاماتونو میخوندم اشک شوق از چشمام میومد و اصلا باورم نمیشد که این همه بهم لطف داشته باشید![]()
چی میتونم بگم جز همین ٥ کلمه ی ساده : دوستتون دارم دوستای با معرفت![]()
از سایا جون و عاطفه جون هم که بی اندازه ممنونم که توی این مدت همش به فکر من و مارتیا بودن و از راه دور هوامونو داشتن .
...ایشالا بتونم جبران کنم خوشگل خانوماااا![]()
همینجا از مهری جون و نیلوفر خانوم هم عذر میخوام که بارها واسم پیغام گذاشتن و در نهایت شرمندگی نتونستم جوابشونو بدم
....ببخشید مهری جون و نیلوفر مهربونم
امیدوارم درکم کرده باشین
حالا بریم سراغ سفر و شروع یک زندگی جدید و صدالبته تجربه های جدید
......اول از همه باید اعتراف بکنم که این پست رو دارم به زووووووووووووور و در نهایت تنبلی به علت گرمای زیاااااااااااااد
و کلافگی و خیلی چیزای دیگه مینویسم .....دلتنگی شماها و قولی که داده بودم منو بلاخره زودتر از موعد پای نت کشوند![]()
و اما سفر نامه ی ما:![]()
همونجوری که گفته بودم ٣٠ ام و نیمه های شب بود که با یه چمدون بزرگ و با صرف نظر کردن از خیلی از لباس های محبوب خودم و مارتیا و با یک عاااااااااااااااااالمه غرغر راهی فرودگاه امام شدیم توی راه حس عجیبی داشتم باورم نمیشد که بالاخره زمانش رسیده ......زمانی که فکر نمیکردم به این زودیااااااااا برسه
....داشتم میرفتم تا با عشقم و فرزندم تو یه خونواده ی ٣ تایی زیر یه سقف زندگی کنم ......خدایا شکرت
!
بابام زیاد خوشحال به نظر نمیرسید پشت اون قیافه ی مردونش نارضایتی موج میزد . مامانم نگران به نظر میرسید و مثل همیشه و طبق عادتی که داشت حرفایی رو که قبلا هزار دفعه تکرارشون کرده بود رو برای بار هزار و یکم گوشزد میکرد
/ آیدین پدرسوخته که انگاری با دمش گردو میشکست اما من داداشم رو میشناختم میدونستم که همه ی این خوشحالی ها تظاهرشه .....برگرده خونه و جای خالیم رو ببینه از همه حالش خرابتر میشه
.....
خودم.............نمیدونم اون لحظه چه حسی داشتم
........تو حال خودم نبودم...... رسیدیم فرودگاه امام ......چمدونا......... تحویل بار........باز هم صحبت......باز هم نصیحت.....دلتنگی......نگرانی.......گیت پرواز........لحظه ی خداحافظی.... اشک ....گریه ....دل کندن از این خونواده ی ٥ نفره......مامان.........بابا.........آیدین.....باز هم اشک ...... سالن ترانزیت .....هواپیما و بالاخره .....پرواز........![]()
٢ ساعت و نیم تا ترکیه راه بود . چون من حامله بودم واسم جلوی هواپیما جا گرفته بودن تا جام بازتر باشه و بتونم راحت پاهام رو دراز کنم
. شام بیف و پوره ی سیب زمینی و یکم برنج و دسر که جای همگان خالی خیلی بهم چسبید
. هیچ اتفاق خاص دیگه هم نیوفتاد جز اینکه شما تمام مدت وول میخوردی
مخصوصا که موقع نشستن و بلند شدن هواپیما که لگد های آنچنانی میزدی....![]()
فکر کنم که شما هم مثل دایی رادینی دوست داری خلبان بشی شیطون
!!!انقدر که تو کیف کردی تو پرواز هیچکیی اینجوری کیف نکرد!!!
رسیدیم ترکیه فرودگاه آتاتورک که به نظرم جزو یکی از بهترین فرودگاه هاست
...(عاشق فروشگاهشم!) مامان رستا کلی خرید کرد
یه جفت گوشواره ی نقره ی خوشگل خریدم
که میخوام تقدیمش کنم به مامان جونم که دلم واسش قدر یه گنجشک شده ....خلاصه که کلییییییییییییی واسه خودم گشتم و یادی هم از مهسا جون و لیانا خانوم کردم که اونجا زندگی میکنن
.
....
تنها ناراحتی که داشتم این بود که ترانزیتم یکم زیاد بود و خسته و گرسنه شدم....زانیار هم ١ بار زنگ زد که حالمون رو بپرسه و شاید باورت نشه اولین سوالی که کرد: پسرم چطوره
؟رستا لباس پوشیده تنته دیگه
؟ با کسی حرف نزنی...
/ مراقب کیف و ساکت باش
و حواستم به مارتیا باشه
کلا مامان رستا اون وسط نقش یک هویج گنده رو بازی میکرد که باید حواسش به همه چی میبود الا خودش!!
....
پرواز دوم نزدیک ٤ ساعت و ربع طول میکشید....این پرواز بودکه کللللللللی پدر مامانی رو درورد .... همون اول پرواز حالت سر گیجه و تحوع بهم دست داد
. هر کاری هم کردم بهتر نشدم..خلاصه که گفتم یه چند دقیقه چشمام رو ببندم اگه بهتر نشدم قرص میخورم.... اما باز هم بی فایده
... حداقل دلم خوش بود که حاله شما خوبه.... خلاصه که به خانوم مهماندار گفتم که کمکم کرد صندلیم رو تا بیشترین حد خابوندم . پاهامو آورد بالا و زیرش بالشت گذاشت و تهویه ی هوای بالای سرم رو روشن کرد و واسم لیموناد مخصوص با یخ اورد
.... خیلی حالم بهتر شد خصوصا که گرما زده هم شده بودم ....همش هم تا رد میشد حالم رو میپرسید... خلاصه که این سری چون حالم یکم بد شده بود نتونستم غذا بخورم(در عوض تا آخر پرواز نزدیک ٦ لیوان آب خوردم!!!!) و گرفتم با بدبختی و هزار ترفند خوابیدم .(مشکل بعدی که تقریبا تو هر دو تا پرواز باهام بود و دکتر هم راجعبش هشدار داد کمر درد بدی بود که موقع نشستن زیاد بهم دست میداد و بیشتر دوست داشتم ایستاده باشم که برای حل این مشکل هر از چند گاهی یکمی تو راهرو راه میرفتم )
پرواز دوم هم با خوبی و خوشی به سر رسید و ما رسیدیم به مقصد![]()
![]()
ملاغات و لحظه ی دیدار با آقایون خوشتیپ:

وقتی رسیدیم انقدر هول و ذوق مرگ بودم و استرس داشتم که در کمال خوشحالی و آسایش خاطر کیف دستیم رو انداختم رو دوشم و خیلی با کلاس برا خودم راه افتادم به طرف درب خروجی..... تقریبا یه ٥٠ قدمی از هواپیما دور شده بودم و برای خودم فکر میکردم که چقدر جالبه یهویی چه قدر سبک شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!همینجوری که به این موضوع فکر میکردم یهو دست زدم رو دوشم و تازه یادم افتاد که عین این مشنگا کیف دستی حاوی لپ تاپم رو جا گذاشتم تو هواپیما.............واااااااااااااااااااای فقط خدا میدونه که اون لحظه منه حواس پرت چه حاااااااااااااااااااالی شدم.
هر چی خورده بودم از تو دماغم درومد ...... خلاصه راهو کج کردم و با یک شکم گنده شروع کردم آهسته دویدن به سمت راهروی متصل به هواپیما انقدرم که هول شده بودم ٢ بار نزدیک بود با سر بخورم زمین!! نمیدونم قیافم اون لحظه چه شکلی شده بود که تا رسیدم به هواپیما مهماندارا همشون آنجنان عجیب غریب بهم زل زدن که خودمم یه لحظه ترس ورم داشت
.... درکمال شرمندگی ساک محتوی لپ تاپ رو ازشون گرفتم و سری دوباره این همه راه رو از اول برگشتم . تو راه هی به خودم فحش میدادم. این رفتارمم جزو اون رفتاراییه که زانیار ازش نفرت داره چون اون خیییییییلی حواس جمعه ....یعنی وحشتنااااااااااااااااااک ( حسی که اون لحظه داشتم رو فقط حواس پرتای قهار میتونن بفهمن! راستی دوستان کیا مثل خودم یه حواس پرت قهارند!!!!!!؟؟؟؟؟
) وقتی رسیدم قسمت تحویل بار دیدم ای دل غافل جزو تقریبا آخرین نفرایی هستم که رسیده بدو رفتم سمت دستگاهی که چمدونارو میگردوند و منتظر ایستادم تا چمدون محترم از سفر بیان! اینبار حواسم رو جم کردم تا چمدون اشتباهی ور ندارم.البته چمدون زیادی هم نمونده بوداااا...خلاصه ی کلام همراه چمدون گرامی رفتم به قرارگاهی که خانوم های ایرانی معمولا علاقه ی وافری بهش دارن!: دستشوئی! / جونم برات بگه که اونجا تمدید آرایش کردم و کلی به خودم رسیدم و موهام رو درست کردم و خلاصه فقط همینو بگم که خوب شد قبل خروجم یه سر رفتم دستشوئی چون قیافم عین جن بوداده شده بود
.
پارازیت:راستش فکر میکنم که به این موضوع قبلا اشاره کرده باشم . من بارداری واقعا سختی رو گذروندم و هنوز به ماه نشده که از دست این ویار لعنتی تقریبا خلاص شدم و یکمی اشتهام باز شده.... در مورد قیافم بگم که اصلا انگار برگشته..... و خلاصه ی کلام اینکه خیلی زشت تر و بدتر از حالت معمول شدم
. دیگه خودتون حدس بزنید آخر داستان را...........جوری ناجور پف کردم . بثورات پوستی و لک پیدا کردم که حتی با یه من پنکک هم جاش معلومه لپام باد کرده و زیر چشمام گود رفته.... یه جورایی شبیه جغد شدم.
...اصلا یه وعضیم جوری که مطلقا دوست ندارم از صورتم تو این بارداری وحشتناک عکس داشته باشم اون وقت مادر خانوم خوشحال من هی راه به راه گیر میداد که بیا ازت عکس بگیرم منم که عمرااااااااااااا
وقتی خیر سرم با کلی زیر سازی و صاف کاری به نتیجه ی مطلوب رسیدم
رفتم به سمت گیت خروج و تا پام رو از در بیرون گذاشتم دیدمشون
..... این ٢ مرد رشید ایرانی که انگار خارج بودن و از اون بالاتر دوری از من کلی بهشون سااااااخته بود!!!!!
.
......زانیار با پیراهن مردونه ی سرمه ای و شلوار مشکی .عینک آفتابی بالای سر
. شیک و پیک .... کنارش رادین با پیراهن مردونه ی سفید و شلوار مشکی و کت مشکی و فوق العاده خوشتیپ
.... اینارو که دیدم از خودم با اون قیافه ی هپلی کلی خجالت کشیدم
..... انگار جفتشون از آخرین باری که دیدمشون ده سال جوون تر شده بودن![]()
![]()
![]()
زانیار تا چشمش به من افتاد به ساعتش نگاه کرد و یه اخم الکی تحویلم داد.
فقط اون لحظه یادمه که از شوق و ذوق چمدونو تا نصف راه کشیدم و وسط راه ولش کردم
و رفتم بغل داداش رادینم. و بعد از اون هم بغل زانیار... جفتشون خم شدن و شما جوجه مارتیا رو بوس کردن
. زانیار دلش نمیخواست دستش رو از رو شکمم ور داره
اما جلوی رادین فاصلشو باهام حفظ میکرد(
از بس بچم خجالتی تشریف دارن
). رفتیم سوار ماشین شدیم و .....
حرکت به سمت خونه
:
خوشحال بودم از اینکه شوشویی به حرفم گوش داده و ایل و قبیلش نیمدن استقبال
!
راستی یادم رفت بگم که من تنها مسافری بودم که توی راه همین جوری چلیک چلیک عکس میگرفتم
! از هرچیزی که فکرشو بکنید صحنه برداری کردم....از فرودگاه و ..... راستش کلی از دیدن رادین و زانیار ذوق و شوق تو وجودم بود
. تو راه تا برسیم همش حرف زدم بیشترم از تو میگفتم .
از عشقی که تو وجودم داشت رشد میکرد و حالا همه ی زندگیم شده بود....
راجب لگدات و تکونات میگفتم و راجب اینکه دیگه واسه خودت مردی شدی مامانمممممممممممم
فوتبالیست خودمییییییییییییی نااااااااااااااااااازنینم![]()
.
داداش رادین خودمم که برای دیدن من و مارتیا عسلم این همه راهو اومده بود واقعا خوشحالم کرد
. خلاصه اینو بگم که انقدررررررر حرفیدم که این بیچاره ها اصلا وقت نکردن حرف بزنن
. وقتی رسیدیم هم تازه فهمیدم که چرا آقای شوهر انقدر مظلوم شده بود نگو تمام فک و فامیلاشون خونه منتظر ورود من بودن!!!!!!!!
جونم واستون بگه که با یه فوجی از فک و فامیل های شوهر تا ژاسی از شب مجبور شدم بیدار بمونم
و همش اون وسط به زانیار یه وری نگاه میکردم
!
دیگه شب که شد و دیدم که نه بابا اینا تازه صحبتشون گل کرده
. با ناراحتی و حفظ اعصاب به بهانه ی خستگی خدافظی کردم و د در رو به سمت اتاق! تازه تا خوده صبح هم خوابم نبرد جوری که وقتی زانیار نزدیک صبح اومد بیشم و شکممو بوس و ناز کرد بیداره بیدار بودم(البته خودمو به خواب زده بودم
مثلا باهاش قهر بودم
!) حتی تا وقتی هم که گرفت خوابید و صدای نفسای سنگین و منظمش بلند شد بنده همچنان با شما وروجک بیدار بودیم![]()
! اصلا یه وضعی داشتیم..... از شدت خستگی زیاد خوابم نمیبرد
....مارتیا جان هم که تا دلشون خواست تا صبح هنرنمایی کردن واسه مامانشون
... تازه وقتی که بیدار شدم (نزدیکای بعد از ظهر روز بعد)فهمیدم رادین و 2 تا از مهمونا تو سالن خوابیده بودن
خلاصه که تا یه هفته اوضاع خوابم وحشتناک به هم ریخته بود. روز چهارم با بابایی رفتیم نزد یه دکتر جدید . یه خانوم میانسال که مثل خانوم دکتر خودم نمیشه اما بدک نیست. الانم که از گرمای هوا همش یا افتادم تو تخت یا مجبور میشم برم دوش آب خنک بگیرم
.
زانیار همه ی درساش رو قبول شده جز 1 دونش . نزدیک کمتر از 1 ماه آخرین فرصت اون یه دونست که خییییییییییییییلی هم سخته . بیچاره از صبح تا شب باید درس بخونه. سعی میکنم زیاد مزاحمش نشم. دلم یه جورایی واسه درس و دانشگاه تنگه.......مارتیا جوج مامان فقط به خاطر تو از خودگذتگی کرد وگرنه الان میتونست سال دوم دندون باشه .... بابا که روز به روز داره از هر لحاظی موفق تر از قبل میشه. ما که بخیل نیستیم از خودااااااااااااامونه اما دوست داشتم که منم همگام با زانیار برم بالا (همون برنامه ای که باهم گذاشته بودیم قبل از سررسیدن تو) ... دیگه اینکه اینجا یه چیزایی داره مشکوک میزنه
. حالا میگم واست بعدا . راستی تو این مدت یعنی از وقتی اومدم زانیار میگه تازه داره باورم میشه که دارم بابا میشم![]()
وقتی این حرفو میزنه یاد اون زمانی میوفتم که هنوز زیره یه سقف نبودیم و من زنگ زدم بهش (رفته بود دیار خودشون ) و گفتم که داره بابا میشه . بیچاره گغت: چییییییییییییییییییییییییییییییییییییی رستا از این شوخیا نکن.
.
..... داشت سکته میکرد میگفت تو جمعه دوستاش بوده و انقدر هول کرده بود و رنگ از روش رفته بود که دستاش میلزیده ............آخییییییییییییییی
قابل توجه نیلوفر جوووووون (مردا رو گاهی اوغات باید همین جوری اذیت کرد که فکر نکنن دنیا فقط به کااااااااااااام اوناست
!) اما به دور از شوخی بابایی هر شب باهات حرف میزنه و کلیییییییییییی نازت میکنه
و میگه که عاااااشقته
و بیصبرانه منتظر اومدنته یه شعر کردی هم هر شب واست میخونه که مامان معنیشو نمیفهمه!
دیگه این که کلللللللللللللی از این اقوام شوهری کادو گرفتم
که عکس هاشو سعی میکنم بزارم ببخشید دیگه برای اینبار هم نتونستم عکس بزارم. بست بعدی سفر نامه ی تصویریم رو میذارم. این یکی هم خیلیییییییییی طولانی شد جوجه! تازه کلللللللللی هم سانسور و .... توش به کار بردم تا کوتاه تر بشه!
راستی جوجه حنایی مامان داری روز به روز بزرگتر میشی طبق توصیه ی دوستان هر روز و شب روغن میزنم به شکمم اما اینجوری که بوش میاد بی تاثیره.....
بوووووووووووووووووووووووووس از طرف مامان و بابا کنار هم
برای مارتیا
جوووووووون![]()


78-سفرنامه ی 1
